نقدي بر كتاب طب اسلامي


كتاب مورد نقد:
طبّ اسلامي «در قرن نهم ميلادي»، مانفرد اولمان، ترجمة دكتر سيد علي طبري‎پور، مركز مطالعات و تحقيقات اخلاق پزشكي.
هر چند معمول است ناقد كتاب ابتدا از ويژگيهاي و محاسن كتاب سخن بگويد و بعد به نقد و نظر بپردازد، اما مشكلات كتاب آنقدر زياد است كه ما را از بيان محاسن آن بازداشت.
از طرفي كتابي كه ترجمه شده است و متن اصلي آن در دست نباشد براي ناقد مشخص نيست كه اشتباهات مربوط به مؤلف كتاب است يا مربوط به مترجم آن.
اولين چيزي كه ذهن خواننده كتاب را متوجه خود مي‎كند نام كتاب است (طب اسلامي در قرن نهم ميلادي) كه در اين‎باره ذكر چند نكته الزامي است:
1ـ ما احتمال داديم در اصل نام كتاب «طب و اعراب» بوده است و مترجم نام كتاب را اشتباهاً «طب اسلامي» ترجمه كرده چون در تمام فصول كتاب سخن از اطباي عرب است و هيچ سخني درباره اطباي مسلمان غير عرب نيامده و هيچ كتابي از آنان ذكر نشده است.
2ـ طب اسلامي را بايد از احاديث و روايات معصومين (ع) گرفت. نويسنده تاريخچه و سيري از تحوّل طب يونان در جامعه اعراب و چگونگي ترجمه آن را بيان مي‎كند كه بهتر بود نام كتاب را «طب يوناني و تحول آن در ميان اعراب» نامگذاري مي‎كرد.
3ـ پسوند نام كتاب (در قرن نهم ميلادي) هيچ تناسبي با مطالب كتاب ندارد چون فصل اوّل كتاب دربارة «پزشكي در عربستان قبل از اسلام» است و در فصول ديگر تا قرن 12 و بيشتر نيز پيش رفته است.
از نام كتاب كه بگذريم عدم تصحيح و مقابله كتاب موجب گشته است تا خواننده با حجم انبوهي از اغلاط روبه‎رو گردد.
ما در يك نگاه اجمالي در 191 صفحه كتاب به بيش از 240 غلط املايي برخورد كرديم كه اگر قرار باشد غلطها نوشته شود 12 صفحه غلطنامه خواهد شد.
كتاب حاضر به خاطر عدم ويرايش، داراي جمله‎هاي نامربوط و ترجمه خشك و لفظ به لفظ است كه از اشكالات بزرگ ترجمه كتاب محسوب مي‎شود، هر چند ما بر اين اعتقاديم كه نام كتاب در اصل «طب اسلامي» نبوده است و اگر اين نام از طرف مؤلف انتخاب شده، او در نام‎گذاري كتاب اشتباه كرده و بايد نام كتاب «طب يوناني در بين اعراب» مي‎بود. با اين حال از نظر محتوا، كتاب پر از اشكالات مهمي است كه قابل چشم‎پوشي نمي‎باشد.
كتاب حاضر مخصوصاً در فصل چهارم اصول و مباني طب يونان شرح داده مي‎شود متوجه خواهد شد كه كتاب از سياق متون طب يوناني بيگانه است و اين بيگانگي ناشي از عدم آشنايي مؤلف و مترجم از اصطلاحات طب يوناني است و بيشتر علّت را در ترجمه و ويرايش بايد جستجو كرد. استفاده مكرر كلمة «خلط سياه» يا «صفراي سياه» به جاي كلمة «سوداء»، بيش از 8 مورد در صفحات 105 و 106 و 107 به كار رفته است دالّ بر اين مطلب است و همچنين در صفحة 110 مؤلف چهار قوة طبيعي را اين‎چنين ذكر مي‎كند:
الف: قوة جاذبه. ب: قوة حافظه. ج: قوة مغيره ثاني. د: قوة دافعه.
كه در مورد «ج» بايد «قوة هاضمه» ذكر مي‎شد.
اگر قرار باشد تمام موضوعات مورد اشكال كتاب بررسي و نگاشته شود حجم آن از 500 برگ زيادتر خواهد شد.
از جمله فصول قابل بحث، فصل هشتم كتاب است. پيرامون «طب و علم جادو» كه بايد ابتدا فرق سحر، دعا، تعويذ، حرز و طلسم را بيان كرد و بعد اثبات شود كه اطباي قديم «سحر» را به «طب» مربوط نمي‎دانسته‎اند.
همچنين فصل «طب و نجوم» احتياج به بحث مفصلي دارد تا مشخص شود منظور از اثر نجوم و كواكب و تأثير زمان در بيماري چه بوده است و سپس نسبتهايي كه كتاب به اطباي عرب مسلمان مي‎دهد را پاسخ گوييم.
شايد بتوان آنچه را كه نويسنده قصد دارد از مطالعة اين كتاب در ذهن خواننده تصور شود در چند سطر چنين نوشت:
اعراب قبل از اسلام مردماني خرافه‎پرست بودند و بعد از آن تا قرن دوم هجري يعني «عصر ترجمه» از طب و طبابت چيزي نمي‎دانستند و بعد از آن هر چه از طب داشتند از يونان گرفته بودند و متون يوناني را ترجمه كردند و هيچ مطلبي نتوانستند به آن اضافه كنند. مطالب آنها رونويس طب يونان بود و بزرگانِ اطباء عربِ مسلمان به خرافه اعتقاد داشتند. و اسلام نه تنها در برطرف ساختن اين اوهام كمكي نكرد بلكه موجب شد تا اطباء اعتقاد خود را مخفي نمايند و اسلام موجب عقب‎افتادگي طب گرديد.
نويسنده كتاب معتقد است كه حتي «ابن سينا» و «رازي» نيز چيزي از خود نداشته‎اند. وي در صفحة 80، سطر 5 مي‎نويسد:
كتاب حاوي في الواقع يك مجموعه عظيم قطعات اقتباسي در باب «آسيب‎شناسي و درمان» از مؤلفين يوناني، هندي و عرب به شمار مي‎رود.
و در صفحة 88 سطر 3 مي‎نويسد:
قانون ابن سينا تقريباً بالكلّ رونويس مطالب پزشكي كتب پزشكان ديگر، گاه يوناني و گاه غير آنها است و از خود او چيز قابل ذكري نشان نمي‎دهد.
پاسخگويي به تمام اين اشكالات ذكر شده و اشكالات مهم ديگري كه در كتاب هست، از حوصلة اين بحث خارج است، اما چند نكته را از باب مشت نمونه خروار مي‎آوريم.
الف) نويسنده چنان وانمود كرده و گفته است كه حتي تمامي لغات و اصطلاحات را نيز از يونان گرفته‎اند:
1ـ صفحة 135، سطر 19 مؤلف مي‎نويسد:
«في الواقع حتي نام عربي بيماري «القطرب» فقط هم آوري خشن و ناهنجار واژة يوناني ليكانتروپيا Lycanthropia است».
در حالي كه «قطرب» يك لغت كاملاً عربي است. در كتاب المعجم الوسيط چنين آمده:
«قطرب ذبابة لا تفتر عن الحركة تقضيئ بالليل كأنها شعلة ومرض بين امراض الدماغ لا يستقر صاحبه في مضجعه، كانه الذبابه (ج) قطارب».
و عقيلي خراساني در ج 1 كتاب «قرابادين»، صفحة 52 چنين نوشته است:
«قطرب مرضي است سوداوي از جمله ماليخوليا و صاحب آن مي‎گريزد از جلوت و كثرت و صحبت با دوستان و دوست مي‎دارد بودن در خلوت و حدت و مقابر را، با وجود اين قرار و آرام در موضعي بيش از يك ساعت ندارد، بلكه هميشه تردد مي‎نمايد مختلف الوضع و نمي‎داند كه به كجا مي‎رود مانند حيواني كوچك كه بر روي آب حركت مي‎كند حركات سريعه مختلف غير منهضم و هر ساعت در آب فرومي‎رود و برمي‎آيد و قرار و آرام ندارد و آن را «قطرب» مي‎نامند.
اما كلمة ليكانتروپيا كه يك واژة يوناني است به اين معني مي‎آيد:
Ly. can. thrope, n.
المستذئب (1) كسي كه تصور مي‎كند گرگ شده است.
الاستذئاب (2) آدمي كه به شكل گرگ درآمده باشد (Werewolf)
Ly. can. throp.ic, adj.
Ly. can. thro. pe, n
تصور اين كه شخص تبديل به گرگ شده، تبديل به هيأت گرگ در اثر جادو و غيره.
ب) مؤلف در صفحة 141، سطر 14 از بيماري به نام «العراق المدني» و در صفحة 10، سطر 13 به نام «العيرك المدني» نام مي‎برد كه تلفظ صحيح آن «العرق المدني» يا «العرق المديني» مي‎باشد.
/Irk/Irq/
مترجم در صفحة 140، سطر 14 و صفحة 142، سطر 2 و صفحة 142، سطر 17 و صفحة 143، سطر 1 العرق المدني را «رگ مدينه» ترجمه كرده كه اشتباه است، ترجمه فارسي آن ‎«پيو» Piyu، «پيك» و «رشته» مي‎باشد كه لازم بود در ترجمه فارسي يكي از اين كلمات مورد استفاده قرار مي‎گرفت.1
مؤلف، در صفحات 141، 142 و 143 مي‎نويسد: مسلمانان از اين بيماري شناختي نداشتند، و اين بي‎اطلاعي را به ابن سينا و رازي نيز نسبت مي‎دهد.
اما طبيبان مسلمان اين بيماري را به عنوان يك كرم انگل مي‎شناختند و علّت به وجود آمدن آن را مي‎دانسته‎اند و از نحوه درمان نيز به خوبي آگاه بوده‎اند.
«محمد بن يوسف طبيب هروي» متوفاي قرن دهم در كتاب «بحر الجواهر» پس از توصيف دقيق بيماري و مراحل آن از «ابن حزم قرشي» متوفاي قرن 7 هـ. ق. چنين نقل مي‎كند:
«هذا في الحقيقة ليس بعرق وانّما هو حيوان يتولد في البدن كما يتولد باقي الاصناف الدودة».
«در حقيقت اين بيماري رگ نيست، بلكه آن حيواني است كه در بدن متولد مي‎شود همانند اقسام ديگر كرم».
پس معلوم شد كه مسلمانان آن را يك كرم مي‎دانسته‎اند نه يك رگ و آن را مي‎شناختند، اما اينكه چه چيز موجب اين بيماري مي‎گردد، خود مؤلف در صفحة 142، سطر 3 مي‎نويسد:
«عبدالله بن عيسي» پزشك قرن 9 ميلادي در كتاب «اختصارات» مي‎نويسد: كرم مدينه در كشورهاي گرمسير رخ مي‎نمايد و نتيجه نوشيدن آب آلوده است.
امّا در مورد نحوة درمان «ابوالقاسم خلف بن عباس زهراوي» متوفاي قرن 4 هـ. ق. در كتاب «التصريف لمن عجز عن التأليف» در فصل 91 نحوة جراحي و بيرون كشيدن كرم را به صورت مفصل و دقيق توضيح داده و علاوه بر اين در فصل بعدي نحوة بيرون كشيدن كرمي ديگر كه وي آن را «علة البقر» خوانده و آن كرم نيز مابين گوشت و پوست مي‎باشد، بطور مفصل بيان داشته است.
اما مؤلف در پايان بحث صفحة 143، سطر 14 مي‎نويسد:
«اين فقط انگلبرت كامفر پزشك شرق‎شناس آلماني (1716ـ1651 ميلادي) بود كه در سال 1683 سفرهاي طولاني به خاور زمين انجام داد و توصيف بسيار دقيقي از كرم، نحوة بيرون كشيدن آن و علل پيدايش در نتيجه نوشيدن آب باران ناپاك كرد.»
ج) فصل ششم كتاب طب اسلامي دربارة قابليت انتقال و سرايت بيماري و طاعون است.
در اين فصل دو روايت از پيامبر گرامي اسلام نقل شده كه به نقد و بررسي آنها مي‎پردازيم.
روايت اوّل: در كتاب طب اسلامي «مانفرد اولمان» با آوردن كلمة «لا ادوا» متذكر شده كه پيامبر (ص) فرموده‎اند: سرايت بيماري در اسلام نيست، بايد بگوييم كلمة «لا ادوا» در لغت، معني مسري بودن نمي‎دهد و در اصل كلمة «لا عدوي» بوده و مؤلف نتوانسته است تلفظ صحيح را از عربي به انگليسي بنويسد، همان‎طور كه نتوانسته است دنبالة حديث را بخواند.
مؤلف در صفحة 149، سطر 18 مي‎نويسد:
«واژة آخري معلوم نيست، و مفهوم كلي جمله با عبارت را نيز نمي‎توان دقيقاً مشخص ساخت».
اين كلام مؤلف كاملاً روشن مي‎سازد كه وي نه تنها تسلطي بر ادبيات عرب نداشته، بلكه از روخواني و ترجمه متون عربي نيز عاجز بوده است، چه رسد به نقل حديث و نتيجه‎گيري و برداشت علمي از آن در قصد خود كه مي‎خواهد ثابت كند، پيامبر(ص) و اطبّاي مسلمان و علماي الهي مسري بودن بيماريها را باور ندارند.
اما در مورد حديث نبوي «لا عدوي» ذكر چند نكته ضروري است:
الف ـ موضوع حديث در تعارض با بسياري از احاديث صحيحه است كه به سرايت در بيماريها اشاره دارند. زماني كه تعارض در بين چند حديث پيش آيد، آن‎كه ترجيح سندي دارد مورد قبول است، به خصوص كه آن روايات راجح موافق با مشهور و موافق با اعتبار عقلايي باشند.
1ـ لا يكلم الرجل مجذوماً الا ان يكون بينهما قدر زراع او قدر رمح.2
2ـ لا يوردن مرض علي مصح.3
3ـ فر من المجذوم كفرارك من الاسد.4
4ـ لا يورد ذوعاهة علي مصح.5
5ـ اقلو النظر الي اهل البلاء ولا تدخلوا عليهم واذا مررتم بهم فاسرعوا و امشوا لا يصيبكم ما اصابهم.6
ب ـ برداشت علماي علم حديث و لغت با برداشت مانفرد اولمان دربارة كلمة لا عدوي مغايرت دارد. آنان مرض را از جانب خداوند دانسته‎اند و يا آن را توجيه كرده‎اند و هيچ كدام روايت را حمل بر اين نكرده‎اند كه پيامبر فرموده باشد بيماري سرايت ندارد. چند نمونه از آثار اين افراد به شرح ذيل است:
1ـ شيخ فخرالدين طريحي محدث و فقيه متوفاي سال 1085 هـ. ق. صاحب كتاب مجمع البحرين، ج 1، ص 385.
2ـ ابن الاثير متوفاي 606 هجري قمري در كتاب «النهاية» ج 3، ص 192.
3ـ طيبي محدث و مفسر متوفاي سال 743 هـ. ق دربارة حديث «لا عدوي» چنين نوشته است:
«لائي كه براي نفي جنس مي‎باشد وقتي كه بر كلمه و يا جمله‎اي داخل شد به ظاهر ذات آن شيء را نفي مي‎كند ولي در واقع ذات آن شيء نفي نشده است. بنابراين نفي متوجه صفات آن شيء مي‎شود يا احوال آن شيء را نفي مي‎كند. البته صفات و احوالي كه مخالف با شرع باشد. بنابراين وجود انتقال بيماري يا وجود حوادث خطرناك محرزند.
ج ـ راوي حديث «نضر بن قرواش» مي‎باشد كه در هيچ‎يك از كتب رجالي متقدمين احوال وي ذكر نشده است. حتي ما نامي از اين راوي در كتب تراجم نيز نيافتيم و بنابر آنچه در كتب علم الحديث آمده است چنانچه راوي مشخص نشود آن روايت مجهول و اسناد و نسبت آن به پيامبر صحيح نمي‎باشد.7 پس روايت مجهول و از نظر علم حديث ضعيف و مطرود است.
مانفرد اولمان در ص 149، س 21 مي‎نويسد:
«كاملاً جاي حرف دارد كه آيا سرايت در اينجا (اشاره به حديث لا عدوي) مخصوصاً به مفهوم انتقال بيماري است؟ في الواقع نمي‎توان حكم صريحي داد.»
همين آقاي نويسنده كه اينجا متحير مانده كه آيا حديث «لا عدوي» به مفهوم انتقال بيماري است يا نه در صفحة 155، سطر 15 مي‎نويسد:
«مجوسي توجهي به مباحث مربوط به الهيات مثلاً دربارة حديث نبوي (عدم وجود سرايت بيماري) مبذول نمي‎داشت.»
وي عدم سرايت بيماري را به وحي نسبت داده و چنين مي‎نويسد، صفحة 159، سطر 16:
«چگونه مي‎توانيد ادعاي وجود سرايت را قبول كنيد در حالي كه كلام وحي منكر آن است.»
وي در صفحة 161، سطر 2 اين گفتة پيامبر را دليل بر شفقّت و مهرباني نسبت به شخص مبتلا دانسته است و مي‎گويد:
«در كتاب مقدّس وحي آيات شفقّت‎آميز متعددي وجود دارد و از قول پيامبر سخنان دلسوزانه و پر معنايي نقل شده است.»
مانفرد اولمان با نوشتن اين دو قطعه اخير نهايت بي‎اطلاعي خود را از اسلام ثابت كرده است. وي حتي فرقي ميان حديث نبوي و كلام وحي (قرآن) نمي‎گذارد.
وي همچنين در صفحات 149، سطر 22 و 156، سطر 5 و 157، سطر 2 و 161، سطر 17 موضوع عدم سرايت بيماري را به علما و حكماي اسلامي نسبت مي‎دهد كه اين كاملاً غلط مي‎باشد و ما چنين موردي را نيافتيم.
در مورد نظريات اطباي اسلامي در باب سرايت بيماري مي‎توانيد به كتاب «دانشنامه در علم پزشكي» ص 18 تأليف حكيم ميسري 4 هـ. ق. كه به اهتمام دكتر برات زنجاني چاپ شده مراجعه كنيد.
روايت دوّم: حديث ديگري كه مانفرد اولمان در ص 149، س 8 از قول پيامبر نقل مي‎كند چنين است:
«اگر شنيديد در كشور محل اقامت‎تان طاعون شيوع يافته است، آنجا را ترك نكنيد».
وي در همان صفحه، سطر 11 مي‎نويسد:
«شايد تجارب تلخ طاعون زمان ژوستي نين (امپراطور رم) در اين گفته اخير (پيامبر) دخالت داشت».
بايد بگوييم علم پيامبر الهي بوده و از جايي گرفته نشده است. دربارة ترك شهري كه در آن وبا باشد امام صادق (ع) قبل از اين‎كه مانفرد اولمان اين شبهه را طرح كند جواب اين مطلب را داده‎اند.
«عن الوبا يكون في ناحية... كالفار من الزحف كراهية ان يخلو مراكزهم.»8
حلبي مي‎گويد:
«از امام صادق (ع) سؤال كردم دربارة اينكه اگر مردي در شهري باشد و «وبا» آنجا را فراگيرد و آن شخص به ناحية ديگري برود يا به غير آن شهر كوچ كند. امام (ع) جواب دادند: اشكالي ندارد، و نهي پيامبر (ص) از خروج «شهر و بازده» در موردي بود كه لشكر رودرروي دشمن بود و بيماري وبا در ميان آنان افتاد، پس افراد فرار كردند مانند فرار از جنگ و نهي پيامبر از ترك محل وبا براي اين بود كه خالي نشود مراكز نظامي مسلمانان».

1 . فرهنگ معين.
2 . الوسائل، ج 2، ص 208.
3 . صحيح مسلم، ج 2.
4 . البحار، ج 16 (قال رسول الله «ص»: لا عدوي وطيرة ولا هامه ولا شؤم. ج 8، ص 196، روايت 234، باب 8 كافي).
5 . الوسائل، ج 8.
6 . البحار، ج 14.
7 . آيت‎الله سبحاني، علم الحديث.
8 . روضة الكافي، ج 8، 108، ح 85.